صفحة اول   نشريه > نشريه69

 حاج محمد نجفي ، جانباز سرافراز دفاع مقدس :

... و حالا 23 سال است كه به خانه برگشتم

اشاره:
خيلي وقت‌ها كه يادمان مي‌رود دست تقدير، با تغييراتي غريب، هزار و يك سرنوشت غير از آن چه كه خودمان مي‌خواستيم را برايمان رقم زده، پاي صحبت صاحب نفسي بودن، اتفاق مباركي‌ست تا ما نيز نفسي تازه كنيم. «حاج محمد نجفي» يكي از همان سالكان است كه سال‌هاست با زخمي از جبهه‌هاي غرب عاشقانه راه مي‌پويد. او به احترام جاي جاي اين سرزمين نيمي از پيكر خود را در جبهه‌ها قرباني كرد تا فضاي كمتري از دنياي ما را اشغال كند. اما با همين پيكري كه به راحتي زير يك چفيه پنهان مي‌شود سردار كوهستان‌هايي است كه آدمي را به ياد جنگ آوري‌هاي دلاورانه در كوه‌هاي صعب و سترگ غرب مي‌اندازد.
علي رغم اين كه اين روزها عزيزان ما در آسايشگاه‌هاي جانبازان كمتر علاقه‌اي به خبرنگار و مصاحبه و … نشان مي‌دهند (البته نه به خاطر آن كه سخني در دل ندارند بلكه تنها از اين رهگذر كه گوش شنوايي نمي‌يابند دردهاي خويش فرو مي‌برند.) با تمام اين تفاسير ايشان با بزرگواري در خواست ما را اجابت كردند.
ما نيز كه بسيار مشتاق شنيدن روايت اين دلدادگي بوديم وقت را غنيمت شمرديم. آن‌چه در اين سطور تقديم مي‌شود بخشي از همين روايت است.
ـ حاج آقا از گذشته هاي دورتر شروع كنيد.
به نام خدا؛ من محمد علي نجفي رودباركي جانباز هفتاد درصد به بالا در سال 1341 در روستايي مابين مازندران و سمنان در خانواده‌اي نه نفري به دنيا آمدم. وقتي كه يادم مي‌آيد مي‌بينم كه مادرم خيلي زحمت ما را مي‌كشيد. نصحيت‌هاي مادرانه‌اش قطع نمي‌شد: «مادرجان! محمد جان درست را بخوان. ببين فلاني يك سال از تو عقب‌تر است، نبينم جلو بزند.» آخرين بار 14 ساله بودم، موقع باز شدن مدرسه‌ها بود كه من به خانه رفته بودم، نم نم باران بود و جاده‌ها مال رو. به مادرم گفتم نمي‌خواهد بيايي خودم آرام آرام مي‌روم. راهي شهر شدم و ديگر نديدمش. بعد از فوت مادر، پدر هم املاكمان را فروخت و شهرنشين شد. من هم پس از آن روزگار ديگر به روستايمان نرفتم، در شهر به مكانيكي مشغول بودم از 6 صبح تا غروب حتي گاهي اوقات تا صبح مي‌ماندم و كار مي كردم. با پا گرفتن انقلاب هم كه كارمان تظاهرات بود و مبارزه با ضد انقلاب‌ها . در همين خيابان 5 آذر يك صبح تا شب در خيابان بوديم تا توانستيم خانه‌ي تيمي منافقان را بگيريم.
بعد جنگ شروع شد، هنوز دو سال به خدمت سربازي‌ام مانده بود خواستم به جبهه بروم. اما، گفتم اول خدمت سربازي‌ام را انجام مي‌دهم و بعد به جبهه مي‌روم. خود را به پاسگاه ژاندارمري معرفي كردم. اما آن‌ها مخالفت كردند. وقتي اصرار مرا ديدند، تن در دادند. وضعيت مزاجي‌ام را جويا شدند وقتي ديدند كه هيچ بيماري ندارم گفتند بايد يك نامه از شوراي محله بياوريد. من هم بلافاصله مدارك لازم را تحويل دادم و به سربازي رفتم. سه ماه آموزشي را در سمنان بودم. از همان‌جا متقاضي رفتن به جبهه شدم؛ فرمانده‌هان هم در جواب مي‌گفتند: «اين آقايان كه خدمتشان نزديك به آخر است جبهه نمي‌روند شما كه هنوز در آموزشي هستيد مي‌خواهيد برويد جبهه؟» من هم كه براي رفتن خيلي عجله داشتم هميشه بحث مي‌كردم: «شما كه هر روز يا رژه مي‌بريد يا آموزش اسلحه ژ3 داريد.»
خلاصه آموزشي تمام شد وبعد از تقسيم اسم ما هم جزو نيروهاي تهران درآمد. از آن‌جا داوطلبانه به كردستان رفتم. در همان دوره‌ي خدمت، مسووليت فرماندهي گردان را قبول كردم. خدمتم كه تمام شد و پايان خدمتم را گرفتم باز هم به خانه برنگشتم. در عمليات‌ها شركت مي‌كردم تا آن كه فرمانده‌ام به من پيشنهاد داد كه به لبنان بروم، من مخالفت كردم و گفتم نمي‌آيم، بعد كارت پايان خدمتم را به او نشان دادم و گفتم من 15 روز است كه خدمتم تمام شده است، او با تعجب پرسيد:
ـ چرا خانه نرفتي؟
ـ مي روم عجله‌اي نيست، مگه چند روزي اضافه بمانم اشكال داره؟
ـ نه. پس بيا عضو سپاه شو، همين الان لباس سپاه را بپوش با هم برويم لبنان كه من باز هم قبول نكردم.
پس از اين ماجرا آمدم منزل. دهم عيد 63 بود كه دوباره خواستم به منطقه اعزام شوم. دوباره تشكيل پرونده دادم. داخل پرونده‌ها نوشتم كه دو سال كردستان بودم و همين باعث شد كه شك كنند، نكند خرابكار باشم. وقتي هم كه براي تحقيق آمدند چون نام و نام مستعار من متفاوت بود شكشان بيش‌تر شد (نتوانستند مرا پيدا كنند) به همين دليل تا مدتي پرونده‌ي من راكد ماند و مرا اعزام نكردند تا آن كه روزي نزد فرمانده پايگاه رفتم و گفتم برادر! من در جندالله سردشت بودم و شما مي‌توانيد با آن‌جا تماس بگيريد و سوال كنيد نجفي چه كاره بود؟
بعد از اين ماجرا به منطقه مريوان اعزام شدم، اصرار زيادي به من شد كه فرماندهي تيپ را بپذيرم ابتدا سه ماهه رفته بودم اما سه ماهه تابستان را هم همانجا پشت سرگذاشتم براي فصل پاييز هم گفتند كه تمديد كن چون چند عمليات ديگر در پيش داريم. اين عمليات‌ها كه تمام شد شما برويد. آن‌جا هم فرماندهي تيپ را به من دادند كه قبول نكردم ولي مسووليت گردان عمليات را داشتم.
در يكي از همين عمليات‌ها بود كه سفير گلوله‌اي ناي حركت را براي هميشه از حاج محمد نجفي مي‌گيرد. وقتي او براي كمك به نيروهايش جلو مي‌رود تيري از كتف او داخل مي‌شود به دنده‌هايش اصابت مي‌كند از كليه و طحالش گذشته مهره سوم كمرش را مي‌شكند نخاع را قطع كرده و از سمت ديگر لگن خارج مي‌شود. 
خودش مي‌گويد:
30/8/63 بود وقتي درگير شديم نيروها را به دو گروه تقسيم كردم چون نيروها جديد بودند، خيلي از آن‌ها ترسيده و همان‌جا ايستاده بودند فقط يك تيربار مي‌جنگيد و من؛ وقتي ديدم آرپي‌جي‌زن نيست رفتم او را آوردم، سنگرم ـ كه يك بوته بود را به او دادم و خودم درجايي صاف دراز كشيدم. ديدم صداي آرپي‌جي نمي‌آيد، دوباره برگشتم و گفتم فلاني بزن لاي درخت‌ها، بار سوم برگشتم كه حرف بزنم. احساس كردم مغزم آتش گرفت مهره‌ي كمرم شكسته بود و نخاع پاره شده بود بعد پاهايم به سرم خورد.
و حالا 23 سال است كه به خانه برگشتم.
ـ در مورد خانواده‌تان بگوييد.
من با خانمم بعد از جانبازي ازدواج كردم. اوايل جانبازي در تهران براي خواستگاري دختر خانمي اقدام كردم ولي خانواده‌اش ناراضي بودند، بعد از آن ماجرا برخي از افراد مي‌آمدند و تقاضاي ازدواج مي‌كردند ولي وضعيت آن‌ها را نمي‌پسنديدم. اما يك روز دختر خانمي از مشهد تماس گرفت. او مي‌خواست با يك جانباز ازدواج كند ابتدا مشكوك شدم گمان كردم او بدون اطلاع خانواده‌اش با من تماس گرفته است. لذا من شماره ايشان را گرفتم و به منزلشان زنگ زدم گويا اولين سالگرد شهادت برادرشان بود خودشان گوشي را برداشتند. با برادر ديگرشان كه در سپاه بودند صحبت كرديم و اين طور شد كه ما به منزلشان رفتيم تا صحبت‌هاي ابتدايي را انجام دهيم گفتم وضعيت من اين گونه است. اگر يك بچه‌ي شيرخواره داشته باشي يكي دو سال سختي دارد ولي بعد خودش راه مي‌افتد اما معلوم نيست كه خدا مرا شفا بدهد يا آن‌كه روز به روز بدتر شوم آيا طاقت و تحمل داري؟ 
و اين طور شد كه با هم ازدواج كرديم حالا هم كه يك دختر به نام اسراء داريم.
ـ با تشكر از وقتي كه در اختيار ما قرار داديد.
من هم از شما متشكرم. 

صفحة اول   نشريه > نشريه69